|
اشعار به یاد ماندنی زنده یاد استاد ( عادل حلبی نژاد ) میخواستم که از این پس آرزوهای دیرینه ی خود را فراموش کنم و پا بر روی احساسات قلبی خود بگذارم ٬ ولی اگر من بخاطر بی وفایی تو سعادت زندگی را فراموش کنم ، دیگر چگونه میتوانم با تو وداع کنم ؟! بله عموی عزیزم ، اگر بخاطرداشته باشی که وقتی از سختی وداع با نگاه سخن میگفتی ٬ جز سکوت چاره ای نداشتم ٬ زیرا هنوز با تو وداع نکرده بودم...! ولی اکنون که به تقدریر زمان جدایی ما به قانون طبیعت رسید ٬ من هم امیدها و آرزوهای دیرینه ی خود را به دامان تو میریزم . و با حیات و سعادت خود وداع میگویم . عمو جان : من دیگر به ملاقات تو نمی آیم و شاید راز رفاقت و سوزش خود را بر هیچکس آشکار نخواهم کرد ، زیرا برای من یک عمر در ناکامی بسر آوردن از عجز و انکسار بهتر و آسانتر خواهد بود. در این صورت از رفاقت من و تو فقط این سوزش و نا امیدی بر زبان به یادگار میماند. و افسوس که باید عمر جوانی را در این شوریدگی و سرگردانی به آخر رسانم . عموی من : آخرین غزل تو تأثیر عجیبی در وجود من نهان کرد ، به نیات پاک وجودت آگاه شدم ٬نوشته هایت چون تیری زهرآلودی در قلبم فرو میرود کلمات و عبارات تو دیوانه ام میکند . نمیدانم خداوند چه قوه و قدرتی به نوشته هایت بخشیده بود ، که انسان از خواندن آن چکیده ها مجذوب و بی اختیارتسلیم احساسات تو میگردد. اگر احلام و رؤیاهای شرین محبت از میان سایه های حزن انگیز حقایق خشک و بی روح زندگی سربر نیاورند ، و اگر انوار آسمانی عشق ، لطائف اندیشه و خیال را بجهان پر آشوب نا زیبای ما نکشانند، تو بگو کدام پرتو مقدسی دلهای افسرده از هجرانت و خاموش مارا گرم و فروزان خواهد ساخت ؟ و کدام دلی یارای طپیدن و زنده ماندن خواهد داشت؟ آری ، تو با روحی سبک بال پر گشودی و آزادانه پرواز کردی و از زشتی و پستی های این جهان چشم پوشی و بسوی عشق و عظمت خدا افتخار رو کردی . چرا از زمزمه های دلهای شوریده گریختی ؟ چرا گوش به درد و ناله های دوستان پشت پنجره عبث نمی سپردی ؟ مگر ناله های هولناک و فریادهای جنون آمیز دریای خورشان حیات را نمیشنیدی؟ مگر نمیدیدی جوانیهای خیال مانند ما در غیاب تو گریزان و ناپایدارند ؟ مگر نمیبینی که سرابهای هول انگیزی ما را درمیان گرفته اند؟ زیبای دل من عادل جان چرا از دعاهای دلنشین محبت گریختی ؟ چرا حیاة را از دریچه ی عشق و روزنه ی مقدس دل خویش تماشا نکردی ؟ مگر دعاهای آسمانی عشاق و شعرهای شاعران دلبخاتگان بگوش تو نمی رسید ؟ شاید که از مرگ واهمه نداشته ای که آن را با جان و دل در آغوش خود کشیده ای ! نگاه من در آن لحظه به تو تمامی نداشت ، اما صبر من به اتمام رسیده بود و بیش از این طاقت سکوت و خموشی تو را نداشتم. دلم به همراه رنج وعذابی که در این مدت غریبی دیده بودی بالا و پایین میرفت و آروزو میکردم که حتی اگر یک لحظه هم شده لب به سخن باز گشایی اما دریغ و افسوس نصیب تک تک عزیزان چشم انتظات میشد... استاد عزیز ، دیگر برای تسلی و دلداری من چیزی باقی نمانده است . زندگانی در نظرم تیره و جهان در برابرم ویران و وحشت انگیزاست ، نه صدایی میشنوم و نه حرکتی در آن احساس میکنم. گوئی ظلمت شبها به هم پیوسته است و مردم شب و روزدر بسترهای خود خفته اند. گوئی در دشتی پهناور و دور از عالم زندگانی میکنم که نه در آن پرنده ای پر میزند و نه آبی در آن جاریست و نه پای انسانی به خاک آن رسیده است. تو از زندان و خیال و اوهام که تو را احاطه نموده بیرون آمدی و در فضای وسیع پرواز کردی و عشق جسمی خود را به عشق روحی مبدل ساختی ! من تو را دوست میدارم...!!! عظمت روح و عطوفت قلب و عزت نفس تو مرا واله و شیدای تو گردانیده . استاد مهربانم . اکنون در نیمه های شب به یاد چشمهای سخن گویت که با فروغ تابناکش تا اعماق دلم نفوذ می کرد بیش هر نوری روانم را منور مینمود و افکار درونت را برایم شرح میداد. خیلی میل دارم نوشته هایم را برای تو طولانی کنم ٬ اگر میتوانستم امروز را 25 ساعت میکردم تا وقت بیشتری برای خلوت یک دل داشته باشم . ولی افسوس ، زیرا تنها این سخنها و درد دلها میتوانند به تو میرسند اما من خود چون پرنده ای شکسته بال در گوشه ای دور افتاده ام از تو ...! کاش میتوانستی مرا در خاطراتت مجسم میکردی و آنچه درباره ام میدانستی بیاد می آوردی ، شنیده ها و دیده ها را نیز به خاک نمی بردی ، همه را یک جا جمع میکردی و صفات و نقایصم را با هم مقایسه میکردی حال روز گذشته ام را با همین امروزبا دیده ی دل نگاره میکردی و شرحم میدادی ! کاش ...! امروز زیاد بفکر تو بوده ام بتو می اندیشم و خود را چون کسی که از خواب و حشت ناکی بیدار شده باشد میدیدم . آیا راست است که عهد ما بسر آمده است ، که طومار زندگی بهم در نمی پیچد؟ چرا حساسیت این دل تمام نمیشود ؟ من اینک در پس پنجره ی اتاقم نشسته ام و نمیدانم تو کجایی، آیا پیش منی یا درکنار پدرم ولی این را میدانم که هم من و هم شما ها مسافت بسیاری آب و فضا می باشد و دور از من هستید . خورشید را میبینم که قرص آن نزدیک است . از انوار طلایی خود اینک خون میچکاند و دلهای شکسته چون ضربه ی خنجر است...! استاد عزیز : این نوشته من عمر جاودانی خواهد داشت که پس از ما هم در ابدیت خود بسر میبرد ولی از بی وفایی و بی خبری و از این همه خودخواهی و غفلت این دنیا اثری باقی نمی ماند . در عوض یک روح خدایی برای تو و یک عمر ندامت همیشگی برای من به یادگار میماند سوگند میخورم که تو دیگر کلمات گله آمیز و دردناک مرا نخواهی شنید و هیچگاه هم از سوزش و التهاب درونی من آگاه نخواهی شد . پس بهتر آن است که حرفهای پریشانی و رازهای نهفته در وجودت که برای تو به یادگار مانده و یاد بودهای روزهای خوش با هم بودن مارا تکرار میکند ، در کنار خود به خاک بسپاری و این راز خدایی را با کسی در میان نگذاری زیرا قلبهای حساس مردگان از دانستن سرگذشت من و تو متأثر خواهد شد . این آخرین درد دل من است که این بار مینویسم نه میگویم زیرا دیگر از این فانی ناامیدم خدا میداند که مرگ ناگهانی تو بر من چه کرده است . من با همه ی برد باری و سوزش ، هیچگاه به وفای این دنیا وفادار نخواهم بود. (( امجد حلبی نژاد ))
به شبنمی سپرده ای امانتت دل مرا دلی که با همه جنون خود نگشته مست مگر به بوی تو و هر گلی که می دهد نشانه ای ز کوی تو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فصل دل تنگی است . امشب ، خاطری آشفته را جای دل ، پیمانه ای لبریز تنهایی میان سینه دارم درد بی دردیست ،امشب دامن جانم گرفته ناز کمتر کن بیا ای درد ! در چشمم نشین ای فسونگر رهنورد کوره راه انتظار! ای شکوه قامت سبز بهار! ای تبسم واژه ی تلواسه ! ای همرنگ دوست ! آشنایم کن به غربت آشنایم کن به حسرت ، بیقرارم ، بیقرارم ، بیقرارم ....بیقرار شعر: زنده یاد عادل حلبی نژاد / اواخر 72
گنجشکها آواز می خوانند پرده ها را کشیده ام صبح شد . و حیرت هنوز در دستهای من ساکت و آرام نشسته است . شعر: زنده یاد عادل حلبی نژاد / تیرماه 78
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لبخند تو چون معنی پنهان در لای هزار آیه نور است تفسیر شکوه خنده ی تو از ذهن من و قلم چه دور است ..................... بر چهره ی ماه گر گرفته سمفونی رقص اشک ها را مهتاب به چنگ می نوازد هم دست نسیم و چنگ رؤیا ..................... در سینه ی کودک دل من غوغای خموش رنگ معناست دستان سکوت همچو امواج مشاطه ی گیسوان دریاست ..................... در بستر درد امشب ای دل ! لب بر لب مار میگذارم تاصبح شراب زهر نوشم دستان ضریح می فشارم ..................... در عمق نگاه مرده ی شب ناگاه سرود عشق رویید بر پیکره ی فلات اندوه چشمان حریر صبح خندید ..................... صبحی چو ترنم شباهنگ بر سینه ی آسمان خونرنگ صبحی که مرا به زندگی برد احساس مرا به جاده ای تنگ
روحش شاد و یادش گرامی باد
تقدیم به پدرم که دل تنگ او هستم و حضورش را همواره احساس می کنم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من از همان کودکی عاصی بودم ، حتی می توانم بگویم از تمام بچه های خانواده شیطان تر و یاغی تر بودم ، بیشتر از همه قانون شکنی میکردم ، و همه را عاجز کرده بودم . خیلی شیطان بودم و هیچ قانونی را رعایت نمیکردم ، همیشه بفکر این بودم که تمام درهای بسته را باز کنم ، نمیتوانستم هیچ دری را بسته ببینم ومعمولا" در تمام دسیسه های خانه سرکرده بودم . هر چه پدر و مادرم بیشتر قانون سازی میکردند ، من بیشتر بفکر می افتادم قانون ها را نادیده بگیرم...! انسان باید غصه دار باشد ، باید زجر بکشد ، وگر نه نخواهد بود ، معمولا" زندگی طوری است که انسان برای یک روز خوشی ، باید یک ماه غمگین باشد ، مثل اینکه روزگار میزند پس گردن آدم ، که چرا یک روز خوشحال بودی ! انسان عاقل ، معمولا" غمگین است ، برای اینکه دنیای اطرافش پر شده از بوی نامردی و نامردمی ، تا آنجا که به یاد دارم ، پیام ناتمام همه ی اشکهای نیمه شب عشق های ناکام را ، باد صبا ، از سیه دشت بی فردای عشقهای بی سرانجام ، بفرجام میرساند . بنابراین ؛ من با یک ناله ی ناتمام - تمام ناله های خودم را به گوش انسان بزرگواری بنام "پدر" که علیرغم ساختمان ظاهری زندگیش ، بار مصیبت را در گورستانهای انسانهای شرافتمند دیار ماست ، در هرذره ای از زحمتهایش که بدوش داشت ، میرسانم ... صدایش هنوز در ذهنم مانده ، خنده هایش کاملا" یادم هست ٬ خنده هایی که با برق عمیق نگاهش کامل میشد . چه خوب میتوانست هر چیزی را تبدیل به مردانگی اش کند و با روحیه ی خواصش آن را تعریف کند . وقتی كه ديگرنبود ،من به بودنش نيازمندشدم ، وقتی كه ديگر رفت من درانتظارآمدنش نشستم وچه سخت است تنها زندگی كردن مثل تنها مردن آه ای پدر...! من میدانم که در تنگ گور ، زیر سنگینی پیکر شکن سنگ گور ، همه هر چه که هست ، منهای دروغ است و خودفروشی همه هرکه چی که هست ، منهای جنایت است و پرده پوشی... و میدانم که پدر ، تنگ گور را پناهگاه تن رنجور خود قرار داد تا سنگ زور ، غرورش را در هم نشکند ... اما ... حیف او نبود ...؟ مگر زندگی - با تمام توسریهائی که از رجاله ها میخورد ، یک پدیده ی جاودانی نیست ؟ تازه ، اگر سرا پای زندگی درد باشد ، مگر دردی ، همگانی نیست؟! او که بجای همه ، برای همه زحمت کشید ، رنجها چیشید زندگی و مردانگی به من آموخت ، حیف او نبود از همه دور شد ...؟ ای پدر ، بخاطر تو اشکهای خود را بخاطر پس مانده ی عظمت خود ، در سینه خود فرو میریزم و زندانی میکنم ، تا مبادا کسی به درونم راه یابد و آلوده ی غم بی پدر شود...! بخاطر جبران زحمات دستهای پینه بسته ات ، بغرور پنهانیت ، بغرور انسانیت ، با مردونگی و غیرتت آشنا شدم ولی افسوس ، افسوس ... دیر رسیدم بر سر موعود... کمر آرزوهایم را در هم شکست ... احساس دلتنگی رفاقت ، استخوانم را خورد کرد ... ! اغلب مردها هیچ چیزی از این دنیا نمیداند و فقط به دنیا می آیند و از دنیا میروند و هیچوقت هم به دنبال این نیستند که بدانند از کجا آمده اند و به کجا میروند . ای پدر به خاطره هرآنچه در دل داری و درسرمیپرورانی برايم محترمی دوستت دارم و به شعورت احترام ميگذارم . تو کفن پوش سپيدی ، من جامه به تن سياهم و براي خنداندن تو كه نشانه ای ازسوی اويی تمام سياهی های عالم را به تن ميكنم . زنده ام بانام تو پژ مرده ام بی نام تو ، حاضرم پر پرشوم در محضرديدار تو آری ... زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ور نه بر سنگ مزازش آب پاشیدن چه سود . دلم برای همه چیز تنگ شده همه ی روزها ، روزهای گذشته روزهایی که با هم بودن را آرزوی هر دو ما بود روزگار گذراست و درخت پرشاخ و برگ عمر انسان هم از پس این گذر با ریزش برگ برگش خبر از فراق میدهد ، و تنها یک تنه از آن بجا می ماند که همان خاطرات ایام گذشته است . و هنگامی که در خلوت تاریکی به تنهایی بیندیشی ، با حریق شاخه های خشک این درخت تمام خاطرات گذشته را چون روز روشن تداعی میکنی و چون همه ی زندگی انسان خاطرات آن است ، سعی میکنی تا درختان زیادی بنشانی و همه ی این حرفها سخن از این می دهد که : (( درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد ، نهال دشمنی بر کن که رنج بیشمار آرد . )) خصلت انسان است که هنگامی در کنجی به تنهایی خویش بیندیشد ناخودآگاه عزیزترین یارش را در ذهن خود مجسم میسازد و از احساسات قلبش بی دریغ خطور میکند . و آنچرا که بر این صفحه بر جا میگذارد خاطرات باهم بودن و در کنار هم بودن که حالا به رؤیا مبدل شده . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 17:45 توسط امجد |
ع مثل عادل عدالت نبود عادل گویی رسم عدالت را از خاطره برده بود وگرنه ظلم مضاعف بود که عادل از دست برود، آن هم در اوج شکو فایی و شگفتگی و پختگی ؛ سنی که در آن اکثر شاعران و نویسندگان شاهکارهای ادبی خود در آن می آفرینند. عادل در نقطه ی این اوج از دست رفت ؛ نا گهانی و در نهایت بهت و حیرت. عادل پیمان ژرف و سترگی با کلمات بسته بود با شعر ، با ادبیات ، زیرا که او نمی خواست بر منوال سنت مذموم جوانمرگی در ادبیات معاصر ، شعرش هم جوانمرگ بشود . بلایی که سر اکثر شاعرا و نویسندگان ما افتاده و می افتد و آثار ادب شان جوانمرگ می شوند و خود تا سنین پیری عمر میکنند بی آنکه طی این سالها اثری تازه و خالقانه ای آفریده باشند . عادل پیمان ژرف و سترگی با شعر و ادب داشت و بر سر پیمان خود ماند . او از آن هنگام که بر اثر روزمرگی ها و مشغله های زندگی با شعر و ادبیات خلاقانه فاصله گرفت ، پیمان ژرف و سترگ خود را به یاد آورد . از آن هنگام که گرفتاری های کار و زندگی و بیماری توان خلاقیتش را کاست. پیمان خود را پر رنگ دید و سر انجام در سنی که اوج خلاقیت بود خود شعری تازه ای شد که در همراهی با فرشته ی مرگ سرود . ح مثل حلبی حلب شهری در سوریه ی امروز است و شهری در تمدن اسلامی دیروز ؛ نام این شهر را به یاد می آورد اما بیش از آن فرهنگ و تمدن اسلامی و عربی را تداعی می کند . اگر بینگاریم که حلب شهری از بلاد عرب است و پیشینان او از آن بلاد بسوی ایران مهاجرت کردند جلوه ای دیگر از پیوند و پیوستگی عادل حلبی را به فرهنگ و ادب و زبان ملی به نمایش می گذارد. برای نگارنده و دیگر اهل قلم عرب خوزستانی ، عادل حلبی الگویی تمام و کمال از دیگر اسلاف گوینده و نویسنده ی عرب خوزستانی به زبان فارسی است. اسلافی همانند ؛ قاضی ربیحاوی ، عدنان غریفی و... ضمن نیم نگاهی به خواستگاه و بستر فرهنگی و قومی خود ، به مدد زبان و ادب فارسی قلم زدند و کارهای ماندگار از خود بجا گذاشتند و بر جاودانه های تاریخ ادب فارسی افزودند. متأسفانه تا کنون این امر آنچنان که باید و شاید در تتبعات و محققان زبان و ادب فارسی جایگاه شایسته ای نیافته و اگر از تأثیرات دیگر اقوام غیر فارسی زبان فارسی گو بر ادب فارسی سخن گفته شده ، بیشر به مثال هایی همچون اشعار محمد حسین شهریار اشاره شده است . عادل حلبی نمونه ای بارز از پیوستگی و پیوند شاعرانی قومی به زبان و فرهنگ ملی است که با آموختن و آموزاندن زبان فارسی ، چه در مقام دبیری و چه در مقام شاعری به نشر و گسترش زبان و ادب فارسی خدمت شایان و شایسته ای کرده است. همین تعلق خاطر به زبان قومی را خاستگاه فرهنگی خود موجد ثمرات و برکاتی برای وی و جامعه ی فارسی زبان نیز بوده است . احاطه وی بر زبان عربی از یک سو اشرافش به زبان فارسی از سویی دیگر موجب شده که به عنوان واسطه ای فرهنگی و در مقام مترجم ، آثاری از شاعران عرب همچون غاده سمان ، نزار قبانی و محمود درویش را به فارس بر گرداند و به عنوان امانت داری آگاه سخن این شاعران با به مخاطبین فارسی زبان انتقال دهد . با تأسف باید گفت بسیاری از کارهای ترجمه ی این عزیز از دست رفته هنوز در گوشه ی تاقچه ی نسیان خاک میخورد و لا جرم همتی باید تا این آثار چاپ و به دست مخاطبین خود برسد تا این بار گوشه ی از وجوه این شاعر تلاشگر اشکار گردد. ن مثل نژاد او از نژاد خاک و خاطره ی خرمشهر بود. در مقدمه ی گزیده ی اشعارش در مجموعه ی شعر با شاعران آفتاب گفته: در زمستان سال 1346 زیر باران و عطر خاک خرمشهر اولین غروب زندگیم آغاز شد تا سال دوم راهنمایی در زادگاهم بودم و بعد از آن به تقدیر زمانه و جنگ به شهر بروجرد و سپس بندرامام خمینی (ره) آمدم . همان جا دیپلم گرفتم...اولین شعرهایم را در خرمشهر پشت نیمکت های تخته ای دبستانم گفتم و هنوز پشت این نیمکت ها نشسته ام و میگویم . او از نژاد خاک خرمشهر و کلمه بود کلماتی که با آن از غربت و مظلومیت خرمشهر در زیر چکمه های متجاوزان بعثی گفت کلماتی که با آن از دوری و فراقش از مام زادگاهش سرود و کلماتی که با آن الفبای نوشتن و روشنایی را به دانش آموزانش آموخت و کلماتی که با آن حالات و آنات لطیف شاعرانه اش نوشت . نام خونین شهر با سرخی و خون همراه شد و بی گمان او نخستین روز زندگی اش را در خرمشهر فقط با غروب سرخش به یاد می آورد هنگامی که در آن مقدمه نوشته بود : اولین غروب زنگیم آغاز شد...! سرخی و خونین بود خاک خرمشهر آموزه ای برای تمام فرزندان خرمشهر می شود که فقط با همین رنگ است که میتوان با خرمشهر گفت و از خرمشهر دفاع کرد و در خرمشهر جاودانه ماند؛ رهنمونی برای جهان آرا و بهرام محمدی نژاد و دیگر دلاور مردان و شیر زنان چهل روز مقاومت مردمی با دستان خالی در برابر دشمن. عادل حلبی نژاد که سالهای فراق از خرمشهر را به جبر جنگ تاب آورد و دوری از آن را به اقتضای معشیت تحمل کرد. در لحظاتی که حروف و هجای کلمات همچون حباب های هوا از سینه اش برای همیشه خارج میشدند. حوصله ی صبرش لبریز شد و مشتاقانه در خاک خرمشهر برای همیشه آسوده آرمید . تا ثابت کند عشق و دلدادگی این فرزند به مادر خویش هیچگاه گسستنی و فراموش شدنی نیست . یادش پاینده و راهش پر پوینده باد. سعید دریس / بهمن ماه 87
هوای دوستان را داشت این دل مراد اما نمی شد هیچ حاصل خیال از ره رسید و بس شتابان به پروازی خیالی کرد مهمان سلیمان بود گویا فرش گسترد مرا با خویشتن او همسفر کرد فراز آسمان رفتیم باهم زمرگ و زندگی گفتیم با هم بسی گفتیم تا آخر رسیدیم به جای مهمان پرور رسیدیم کنار خیمه ای مرا رها کرد رها من را به امید خدا کرد درودی گفت و بدرودش نمودم ((خدا حافظ ، خدا حافظ )) سرودم درون خیمه یاران را بدیدم شدم مسرور و فریادی کشیدم سلامی کردم و غم را زدودم نوایی محو در پاسخ شنودم زلحن و شیوه ی یاران شیدا شگفتم آمد و گفتم به آنها چرا غمگین و خاموشید؟ یاران! نمی جوشید و مدهوشید؟ یاران! چرا لبخند بر لبها ندارید ؟ سلامم را چرا پاسخ نیارید؟ چرا در خیمه ی ماتم نشستید؟ چرا بر شادمانی در ببستید؟ چرا در دانه های اشک بارید؟ چرا اندوهگین و دل فکارید؟ چرا پروانه اید و شمعتان نیست؟ ((ابو زینب)) چرا در جمعتان نیست؟ نمی بینم حضورش را سبب چیست ؟ نمی بینم شوق و شورش را سبب چیست؟ چرا محبوب عادل داغدار است؟ چرا(( لیلا))ی عادل سوگوارست؟ چرا گریان و خاموش است ((لیلا))؟ چرا این سان سیه پوش است(( لیلا))؟ چرا ((زینب)) پریشان است و غمبار ؟ چرا همچون یتیمان میزند زار ؟ چرا عادل نمی آید کنارش؟ چرا عادل نمی بوسد عذارش؟ چرا با مهر آرامش نسازد؟ چرا با شعر، خوش کامش نسازد؟ چرا رنگ عزا پاشیده بر شهر؟ چرا عطر عزا پیچیده در شهر؟ چرا بر روی شط اندوه جاریست؟ چرا با نخل ها بغض است و زاریست؟ چرا کبک و کبوترها غمینند ؟ چرا با غصه و ماتم قرینند؟ چرا ماه و ستاره اشکبارند ؟ چرا یاس و پرستو سوگوارند؟ چرا خورشید روشن گشته تاریک؟ کسوف قلب من گشته نزدیک؟ زبان بگشوده با من راز گویید حدیث این تماشا باز گویید یکی پروانه از آن جمع مغموم خبر را گفت اندوهگین و مهموم که شمع جمع ما استاد عادل همان رونق فضای جمع و محفل به حکم ناگهانی گردید خاموش و ما نا باوران گشتیم مدهوش سکوت ما زبهت و حیرت ماست همین اسرار و راز خلوت ماست چو راز خلوت ایشان شنیدم و بهت و حیرت یاران بدیدم شکست آینه ی قلبم سراسر گل سرخ خیالم گشت پرپر به یاد شمع خفته در دل خاک فروزان تا ابد درجان و افلاک دمی تا مسجد جامع بپوییم دمی با مسجد جامع بموییم به یاد شعر های نا سروده و اشعاری که بهر ما سروده فراز بام مسجد خون نگاری و با رقص قلم بس یادگاری با یاد اسوه های جان فشانی شقایق های شهر آسمانی شقایق گفتم و داغی بدل ماند یکی آتش نفس این شروه را خواند الا ای یار! ای آرام جانم ! الا همراز! ای تو همزبانم ! به یاد خاطرات سبز سبزت زلال اشک هر دم می فشانم . شعر : استاد صالح عطار زاده 8 / بهمن / 1387 + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 17:45 توسط امجد |
رسید از دورها و دورها مرگ
رسید از ماورا نا کجا مرگ سوار مرکبش گشتی و رفتی قراری داشتی گویا تو با مرگ ــــــــــــــــــــــــــــ وقوع واقعه نزدیک گردید یکی از شاعران تفکیک گردید تو بودی انتخاب مرگ و بدرت شبستان دلم تاریک گردید ــــــــــــــــــــــــــــ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 17:45 توسط امجد |
واسه من تو مثل یوسف صاحب جلال و جایی اما من چو بغض یعقوب میترکم از جدایی گرچه روشنی می بخشی تو بسر زمین غربت تاریکی انجا میمونه گم میشه دیگه محبت گرگ تو اهل کجا بود؟ که نخونده شعر نابت ندیده کلاس درست نشنیده تعبیر خوابت یه غزل از تو شنیدن یعنی عاشقانه موندن یعنی لبخند ملیحی گوشه ی لبی نشوندن اشک ما گواه غم نیست؟میچکه بی ابر بارون شب هجر تو تو بندر شنیدم هق هق بارون توی گوش دریا می گفت : عادل و ندیده امشب دریا آهسته بهش گفت : رفیقت پر کشیده امشب شاعرا اینجوری میرن مث بچه پاک وساده نگاه کن عادل میخنده اونجا اون گوشه ی جاده شعر : ذوالفقار شریعت 2 / بهمن / 1387 + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 17:44 توسط امجد |
امشب برای من شعری بخوان ای شاعر ( شط حادثه ) شاید بر فراز بال خیال با هم پرواز کنیم اما تو بر پر ملائکی و من نا گریز تو را به دیار خاطره می برم ما دو پدیده ی گمنامیم من تو را می سرایم چنانکه قافیه ی شعرم شوی و تو مرا چنانکه وزن خاطراتم را تقطیع کنی به خاطر داری ؟ بر بومی از حیرت می کشیدی و کویر را بستر ترانه نیایش وساحت ترنم زمزمه میکردی تو ساده و بی وزن بی نیازازقافیه می سرودی عشق را آرام آرام در قنوت دستان خود و ( عطر زلال یاسمن ) را در مسیر نسیم پاک شط خاطراتت تشریح می کردی یادت می آید؟ می گفتی ( دست خودت نیست دفتر تمرین دلت ) را باز می کردی و می سرودی(من و تو.......زینب......آرزو....... تصویرهای آفتابی......تصویر تو هم.......) و چه زیبا بود ( ضمیر نا خود آگاهت ) وقتی قلم صنع از چشمه ی معرفت جاری بود احساس نقش میبست و واژه ها در فاصله گم می شد به یاد داری؟ هر پرسشی ( طوفان حیرت ) ترا متلاطم می کرد و هر تبسمی ترا تسخیر یادت می آید ؟ آنروزها آنجا هنرکده ی آفتاب....... پاتوق همیشگی..... تورا در انتهای قصیده ات ( نقطه ی پایان ) ننوشتی یعنی تو به پایان نرسیده ای ومن هنوز ترا در (کاشفه ی مهتاب) میدیدم بیا برای من شعری بخوان چرا نماندی ؟تا با هم به انتهایی برسیم ساده و بی وزن مثل روح مثل شعر تو بدون نقطه ی پایان ای کاش منظومه ی زندگی تو نقطه ی پایان نداشت شعر : گودرز عباسی 2 / بهمن / 1387
غروب شمس جانت را چو دیدم هزاران داغ از هجرت چشیدم مبین اینگونه خاموشم که در دل مصیبتهای جانفرسا چشیدم ــــــــــــــــــــــــــــــ به سمت نا کجا پرواز کردی دل ما را به غم دمساز کردی نشید تازه ای خوندی تو عادل! حیاتی سر مدی آغاز کردی ــــــــــــــــــــــــــــــ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 17:30 توسط امجد |
به چه چیز این شب دل خوش کنم با چه زبانی به مردم شهر بفهمانم که او نمرده است . که این سوگواری برای کیست ؟ که این تیره پوشیدن ها برای چیست ؟ چه کسی باور میکند عدالت مرده است نه عادل چه کسی باور میکند که ما تنها لباسی از زندگی پوشیده ایم ولی او خود زندگی خود همیشگی خود زندگی ست این مائیم که مدفون تنهایی خود شده ایم نه او او زنده است و هیچ وقت نمی میرد... آی غاده آی نزار ای محمود چرا سکوت کرده اید ؟ چرا اعلان نمیکنید عادل با شماست ، پیش شماست و دارید شعرهایتان را بلند برای هم میخوانید ؟ نمی خواهید باور کنید ما هم به ذره ای زندگی محتاجیم ذره ای شعر ذره ای از جان شما وجدان شما ذره ای تا ما را تازه کند تا طعمی از زنده بودن . ما را بچشاند تا بگذارد بیاموزیم ، " در بند کردن لحظه ای گریزان " ترجمان عادل بود از شما از خود او از زندگی ولی ما فهم این را نیاموخته ایم ای عادل زنده است که عدالت مردنی ست . شعر : مسعود کمایی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 17:30 توسط امجد |
در آن دفتر که نقش ما نوشتند یکی زشت و یکی زیبا نوشتند یکی از آسمانها آفریدند یکی را عاشق دنیا نوشتند تو را هم مردمان شهر خورشید به روی شبنم گلها نوشتند تمام شاعران نامت به دفتر به شعر حافظ و نیما نوشتند همیشه یاد تو در دفتر من قلم ها اشک بر دریا نوشتند شعر : مهرانگیز عباسی 23 / بهمن / 1387
تقدیم به استاد گرامیم : ــــــــــــــــــــــــــــــــــ تو با لبان خاموش با من سخن گفتی و من می شنیدم تو را و تکرار می کردم لحظات با تو بودن را و اما تو به بالا تر از آفتاب پرواز کردی منی که نتونستم تو را ببینم افتاده بر تخت چگونه ببینمت خوبیده بر خاک ! اما نه ! نه ! تو ایستاده ای بر خاک و من با تو به تماشای دنیا نشستم و افسوس که چه زود دیر میشود باید برای روزنامه ها تسلیتی بفرستیم شعر : مهرانگیز عباسی 23 / بهمن / 1387
خرمشهر ای شهر جاودانه ها شاعرمان را به ما باز گردان که روز روز نبودنش را سال سال به انتظار سر کرده ایم و چه ایده ها که در سر نداشتیم تاآمدنش را آنگونه که شایسته است به استقبال در آید اما هیهات که انگار این خاک گیرای تو کماکان بهترین ها را می خواهد و نمی دانیم چه شد که استقبالی را که قرار بود در میان هلهله ی امواج خروشان خلیج فارسبه ساحل انتظار بکوبیم به بدرقه ای تلخ آنجا در کنار اروند و به تعبیر برادر زاده اش ( این شط حادثه ها) به نظاره ایستاده بودیم. اینک عادل عزیز ما آنجا در آغوش خاک مقدس شهر شما سکنی گزیده و ما را چاره ای نیست جز تحمل درد این هجران هر چند میدانیم تو را ای خرمشهر عزیز درد و غم دو چندان است که او را دو بار به دو جبر بدرقه نموده ای یکی در 13 سالگی به جبر جنگ و دی گری در 41 به جبر مرگ ای سر آغاز جاودانگی ...!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 17:27 توسط امجد |
در سوگ عادل حلبی نژاد شاعری از تبار آفتاب در رثای مرد دل با خون دل باید گریست سر فکنده بر زمین زار و خجل باید گریست عادل گل واژه ام بار سفر را بسته است زندگی بدرود و ایشان با خدا پیوسته است ماندگانش نا شکیبا بی قراری می کنند آتشی بر دل نشسته گریه زاری می کنند داغ همسر داغ فرزندش بدل ها ماندنی است بشکند قلب و کمر را وصف آن ناگفتنی است همسرش در فکر او هر لحظه بی تابی کند با غزل ها سر نموده آهی از دل می کشد دخترک یک دانه اش فریاد بابا می زند طاقتش طاق آمده هر دم به هر دم میزند زینبش را گویمت خونین دل و خونین جگر در فغان آن گل در دانه بشکسته کمر ضجه های دل خراش زینبش بشنیده ام وای بر من وای بابا از لبش بشنیده ام مادرش از داغ او بز آه و فغان آمده بغض اندر سینه ی بابای نالان آمده هم پدر هم مادرش نالان و گریان گشته اند زین مصیبت خسته و زار و پریشان گشته اند ای برادر ای برادر از کمالش بر زبان دوستان و بستگان با دو صد آه و فغان صبر و طاقت بهر یارانش تمنا میکنم گر چه می دانم محال و فکر بی جا می کنم عاقبت هر یک زما بز گونه ای باید رویم با سعادت آن کسی باشد که مدحش می کنیم من ارادت پیشه ای نزد شما شرمنده ام تسلیت گویان سرم را بر زمین افکنده ام از ( وطنخواه)گویم اینک تسلیت از راه دور آرزو این بوده بر قبرش ببارد کوه نور شعر : نصرالله وطنخواه_شیراز_ بهمن 1387 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چتر غم چتری از غم روی خرمشهر فرا بگرفته است آسمان سینه ام فرش عزا بگرفته است عادل شیرین سخن بار سفر بر بست و رفت حزن واندوهی غربت و آشنا بگرفته است از شراب جام حق نوشید و سر مست خدا بال و پر از کوی دل تا ناکجا بگرفته است با سکوتش شط و امواجش خروشان آمده وه! چه شوری بر زمین بر سما بگرفته است از (وطنخواه) تسلیت باد به جمع عاشقان کزغروبش لرزشی بر جان ما بگرفته است شعر : نصرالله وطنخواه_شیراز_ بهمن 1387 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 19:43 توسط امجد |
|
| ||||||